بهار عشق

تقدیم به آنکه بودنش بزرگترین بهانه برای بودنم هست

 

[عکس: 14.gif]
[عکس: 50313496994956729596.jpg]

[ چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

 

دلم برای لحظه هایی میسوزد
که بی بهانه عقلم را زیر پا گذاشتم
و احساساتم را سرپا نگه داشتم…

[ چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

آرامم کن

میخواهم با تو کمی درد دل کنم
میخواهم اینک که چشمانم پر از اشک است حرف های دلم را به تو بگویم
بغض گلویم را می فشارد،اشک از چشمانم میریزد
با همین بغضی که دارم میگویم که خیلی دوستت دارم
نمیدانم چرا در این لحظه بغض گلویم شکست و گریه کردم
بگذار اینک در این حال و هوای بارانی چشمانم حرفهای دلم را بگویم
تو بهترین هدیه ی دنیا هستی
تو بهترین و بزرگترین آرزوی دنیایی که در دلم نشستی
خیلی دوستت دارم،به خدا تنها تو را دارم
قطره های اشک از چشمانم میریزد،
این تنها خدا است که میبیند حال مرا، میفهمد درد این دل عاشق مرا
کمی تو آرامم کن ای خدا
آرامم کن، مرا از این حال و هوای پر از غم رها کن
آن کسی که دوستش دارم هنوز باور ندارد عشق مرا
این حال پریشان مرا
باور ندارد قلب عاشق مرا ، گریه های هر روز و هر شب مرا
زمانی بود که هیچگاه طاقت دیدن اشکهایم را نداشت
زمانی بود که طاقت شکستن دل عاشق مرا نداشت
حالا اشکم را در می آورد ، بی خیال چشمهای خیسم
حالا دلم را میشکند ، بی خیال این دل بی کسم
تو مرا آرام کن ای خدا ، مرا از غمها رها کن
دلم را آرام کن ، اشکهایم را پاک کن
آرامم کن

[ چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

دلم گرفته.......

این هوا ، هوای دلگیریست ، فصل قلبم پاییزیست.
آسمان قلبم ابری است ، دلم گرفته ، این چه دردیست.
این چه دردیست که بی دواست ، با گریه هایم هم صداست، کسی نیست اینجا ، که آرام کند دلم را.
کسی نیست اینجا که پاک کند اشکهایم را ، بشنود درد دلهایم را.
از غم نمینویسم ، اما دلم پر از غم است ، از اشک نمینویسم اما آن قطره هایی که از چشمانم میریزد نامش اشک است.
من که حرفی نمیزنم ، بغض گلویم را گرفته ، پس بخوان درد دلم را ، دردی که بر روی کاغذ خیس نوشته ام ، تو که با غم بیگانه نیستی ، اگر امروز شادی فردا همنشین غمهایی ، تو که امروز از اشکهای من میخندی فردا خودت اسیر اشکهای چشمهایت خواهی شد.
چرا به بیراهه میروم ، دلم گرفته ، به دنبال آشیانه میروم ، آشیانه من کجاست ، دل من خسته و تنهاست ، کسی میشوند فریاد مرا ، نه عزیزم اینجا سرزمین غمهاست.
بگذار اشک بریزم نگو طاقت دیدن اشکهایم را نداری ، به خدا تو حال مرا نداری، تو جای من نیستی و قلب شکسته در سینه نداری ، این تنها راه آرامش است ،دلم گرفته، به خدا این تنها راه شکستن بغض کهنه است.
نمیدانی چه حالی دارم ، تمام لحظه هایم را با دلی گرفته میگذارنم ،میترسم دیگر معنی لبخند را ندانم…نگو که چرا از اشک مینویسم ، تو که خودت روزی اسیر غم ها بوده ای ، نگو که چرا اینقدر غمگین مینویسم.

 

 

[ چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

کاش کسی جایی منتطرم بود

سایت عاشقانه ساکار

چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم
تمبر و پاکت هم هست
و یک عالمه حرف
کاش کسی جایی منتطرم بود…

[ سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

 

بی وفا 

 

بی خیال تر از همیشه ای ، بی وفاتر از گذشته ای ،

با آن دل سنگت مرا تنها گذاشتی و داری میروی...

نه فکر آنکه مرا وابسته کرده ای به خودت  ،

 نه یاد آنکه خاطره ها نمیسوزاند دلت ...

و میسوزاند دل من را هر چه خاطره بینمان گذشته ،  

و عذاب میدهد این دل خسته ...

خواستم لحظه ای به بی تو بودن فکر کنم ،

دیدم که نمیتوانم ، چه برسد به اینکه تو اینک داری میروی

و مرا پشت سرت جا گذاشته ای...

همیشه با هم ، همه جا در کنار هم بودیم ،

حالا در باورم نیست که دیگر تو را نخواهم دید...

نرو از کنارم ، مثل این است که انگار باید عمری از غم نبودنت بنالم،

اما اگر زنده بمانم ، اگر از درد نبودنت طاقت بیاورم ،

منی که از همان لحظه ی رفتنت مثل ابر بهار میبارم

با اینکه دلم را شکستی ، به پای این دل خسته ننشستی ،

عهد دروغین با دلم بستی ، اما هنوز دوستت دارم !

هنوز هم به خیال داشتن دل سنگت ، دل به رویاهای با تو بودن بسته ام ،

هنوز هم به خیال اینکه شاید دوباره بیایی ،  

میروم به جایی که مرا تنها گذاشتی و رفتی ،

مینشینم به انتظارت، مینگرم به رد پاهایت ، هنوز مانده جای اشکهایم ،

هنوز پیچیده بوی عطر بی وفایی هایت....

حتی اگر سایه ای را از دور دستها ببینم خوشحال میشوم ،

میدوم به سویت ، تا میرسم غریبه ای را میبینم به جایت ،

دلم سرد میشود، نگاهم خسته نمیشود 

و باز هم مینشینم چشم به راهت....

مدتها گذشت ، آنقدر نشستم چشم به راهت که دیگر چشمهایم سویی نداشت ،

روزی آمد که از کنارم رد شدی و رفتی و من عطر حضورت را حس کردم ،

تو مرا نشناختی اما من با همین چشمهایم نابینایم تو را احساس کردم...

 

مهدی لقمانی

[ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

 

طلوع آخر  

 

در آخرین طلوع عشقمان آنچه در دلم بود را به تو گفتم

و بعد از آن تنها سایه ای را دیدم از دور دستها که می رود ...

میرود و پشت سرش را هم لحظه ای نگاه نمیکند که ببیند

یکی با چشمهای خیس نظاره گر غروب آفتاب دلش است ...

و این چشمهای خیس نگذاشتند

من حتی لحظه رفتنت را هم ببینم تنها میدانستم داری میروی

شکایت از دل ، شکستن سکوتی که نباید میشکست

و گفتن آنچه درلحظه ی رفتنت دلم را وادار به اعتراف کرد

چه میگفتم ، چه نمیگفتم در دلم بود این احساس بی پایان

همه چیز رو به پایان بود و من این حس را داشتم که بی تو میشوم

وقتی رفتی همه چیز را فراموش کردم جز خاطره هایت

 خاطره هایی که باید فراموش میشد تا دلم را نسوزاند

همه چیز را فراموش کردم جز عشقت

عشقی که اینک مثل آتش میسوزد در حالی که بودنت

برایم خاکستریست که رو به خاموشیست

حسرت لذت با تو بودن در دلم آنچنان نقش بسته

 که حتی به زبان آوردن نامت نیز برایم شده است یک عادت

عادتی که گرچه برای دلم خوشایند است

 اما هر کس مرا ببیند جز اینکه بگوید دیوانه است چیزی به ذهنش نخواهد رسید

دیوانه ای که نام کسی را بر زبان می آورد که دیگر او نیست

و در آخرین طلوع عشقمان ، در دل غروب دلم سایه ای را دیدم

که آنقدر از من دور شده که احساس کردم عمرم نیز در حال غروب است ...

چه فایده داشت بودنت ، چه سود داشت آمدنت

 در حالی که من هم ،نیست شده ام در عالم هستی

در این دو روز دنیا ، یک روزش را آمدی بگویی

دوستم داری و روز دیگرش تنهایم بگذاری؟

اگر این است دو روز دنیا، تو را سپردم به خدا،

 من هم مثل گذشته میمانم تنها....

[ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

 

 

[ جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

 

دلم در حلقه غمها نشسته،

زبانم بسته وسازم شکسته

وجودم پر زشعر عاشقانه اس،

تو را می خواهد واینها بهانه اس

همیشه حرارت لازم نیست…

گاه از سردی یک نگاه میتوان

آتش گرفت

دستانت را ،

در برابرم مشت می کنی . . .

میپرسی گل یا پوچ ؟

در دلم می گویم :

فقط دستانت . . .

تو نمیدانی به خاطرت  با گذر زمان از همه دنیا میگذرم ،

تا برسد به لحظه ای که دیگر هیچ فرصتی برای در کنار تو بودن نمانده باشد ،

آنگاه عشقت را با خودم به آن دنیا خواهم برد ،

تا به ساکنان آن دنیا نیز ثابت کنم که بدجور عاشقت هستم…

................

 

اینکه در قلبمی ، باور کرده ام که تا ابد مال منی ، حتی اگر نباشی ، حتی اگر مرا نخواهی

تو نمیدانی وسعت عشقم را ، چگونه آهسته بگویم وقتی نمیشنوی صدای فریادم را…

لحظه های نبودنت تصویریست از یک شب بی ستاره ، از آن شبهایی که بی قرارتر
از دلم دلی بی تاب نیست  ،بدان قدر دلی را که مثل آن در پی عشقش نیست!

تو نمیدانی به خاطرت  با گذر زمان از همه دنیا میگذرم ، تا برسد به لحظه ای
که دیگر هیچ فرصتی برای در کنار تو بودن نمانده باشد ، آنگاه عشقت را با
خودم به آن دنیا خواهم برد ، تا به ساکنان آن دنیا نیز ثابت کنم که بدجور
عاشقت هستم…

تمام وجودم به تو وابسته است ، بودنم به بودنت بسته است ، نشکن دلم را که این دل خسته است!

منی که اینجا زانو به بغل گرفته ام ،آرزوی در آغوش کشیدن تو را دارم ، منی که تنها تو را دارم…

چشمانم را میبندم و تو را در کنارم تصور میکنم ، ای کاش رویا نبود ، ای کاش دلم اینک در این لحظه ی پر از دلتنگی تنها نبود…

انگار از همان آغاز ،آغاز من بوده ای ، نفسهای عشق را به من داده ای، تا از تو به عشق برسم، تا از عشق دوباره به تو برسم…

اینکه تو را در قلبم احساس میکنم ، اینکه عشقم هستی به داشتنت افتخار میکنم
، همین برایم زیباست ، دنیا را بی خیال ، تمام زیبایی ها در وجود تو
پیداست!

نگیر از قلبم بودنت را که قلبم از تپش می افتد ، نگیر از من گرمی دستانت را که وجودم یخ میزند

اینکه در قلبمی ، باور کرده ام که تو جزئی از وجودمی، تو نیز باور کن این عشق جاودانه را…

جا مانده ام  در قصه ای که حکایت از مجنونی تنها دارد
این قصه دیگر همچو آغازش جایی برای لیلی بی وفا ندارد

 

......................

 

یکی بود یکی نبود ، من بودم و تو نبودی ،

زیر سقف اتاق تنهایی ، تو را میخواستم و رفته بودی

یکی عاشق بود ، یکی بی وفا ،
من مثل شیشه شکستم و تو خرده شیشه ها را گذاشتی زیر پا

یکی به انتظار ، یکی بی خیال ،

من در انتظارت نشستم و تو شدی حسرتی در این انتظار

یکی بود یکی نبود ، من بودم و تو رفته بودی ،

برای پیدا کردنت هیچ ردپایی از خودت نگذاشته بودی

یکی چشمهایش پر از اشک شده ، یکی به جرم دلشکستن فراری شده

یکی اینجا باز هم عاشق است ، یکی در حال فراموش کردن است!

دلم به هوای تو ، بی هوا ، سر به بیابان گذاشته ، اما نمیداند که دیگر کار از کار گذشته

، دیگر دلت از خط پایان گذشته و این منم که هنوز به آخر قصه نرسیده ام

جا مانده ام  در قصه ای که حکایت از مجنونی تنها دارد ، این قصه دیگر همچو آغازش جایی برای لیلی بی وفا ندارد !

سرانجام همه دلتنگی ها ، همه آن قول و قرارها همین بود ، فاصله من و تو بین آسمان و زمین بود

تو پرواز کردی و من خاک شدم ، مثل یک قطره آب در وسعت یک کویر خشک گرفتار شدم…

یکی بود یکی نبود ، من بودم و تو نبودی ، تا چشم بر روی هم گذاشتم ، برای همیشه از کنارم رفته بودی…

[ جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]

رسم تلخ عاشقرسم تلخ عاشقیی

چـه رســم  تلخــی سـت

تــــو ، بــی خـــبـر از مــن

و

تمـــام مـن ، درگـــیر  تــو

[ جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٩ ‎ب.ظ ] [ بهار ] [ نظرات () ]